۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

یازده سپتامبر ـ سقوط آزاد انسانیت

و بدین سان، گاه آدم بدجوری سقوط میکند.















تفاوتها


هر چیز به اندازۀ خودش ارزش دارد نه بیشتر و زرنگی آدمها در این دنیا تا حدودی به این است که این گزاره را درک و درست اجرا کنند. هنر و ایفای نقش در یک فیلم و بهره­مند شدن از شهرت و پول و ... چقدر ارزش دارد؟ به ظاهر، نظرها مختلف است.

چند سال پیش در مصاحبۀ بهروز وثوق خواندم که از او پرسیده بودند چرا شما پیشنهاد هیچ کارگردان آمریکایی را برای بازی در فیلم قبول نمی­کنی؟ گفته بود: «چون من فیلم ضدّ ایرانی بازی نمی­کنم.» و من نمیدانم چرا از بچگی  همیشه معتقد بوده ام که بازیگران هر قدر هم که در نقشی از شخصیت و ذات خود فاصله بگیرند باز هم نمایی از آن را در فیلم نشان می­دهند و این بهروز آمریکا برای من همان لوطی صاف و ساده و خوش­ذات پایین شهر تهران است و مردانگی و جوانمردی خود را حتی آنجا هم از دست نداده است.
سریال 24 را چند ماهی است دنبال می­کنم. از مهم‌ترین سریال‌ها یا TV Drama های آمریکا است و سراسر آن، fictional یا داستانی است. سریال به شدت ضدّ مسلمانان است و تصویر کریهی از گروهی مسلمان نشان می­دهد که الله اکبر می­گویند و بدترین جنایات را مرتکب می­شوند و آن گاه نماز می­خوانند و از این قبیل. بعضی از آنها یک خانواده هستند؛ یعنی یک خانواده از پدر و مادر و فرزند همگی تروریست و شرقی و شهروند آمریکایند.(بگذریم از این نکته­ که طرف با اینکه شهروند غرب است، ضد و دشمن غرب است و قابل اعتماد  نیست و در یک کلام، نمک بحرام است) نامهای این تروریستها هم شنیدنی است: سیّد علی، محمد، عمر، بهروز و ... .
کوتاه بگویم پخش این سریال ننگی است برای آمریکا و آمریکاییان. این فیلم را ببینید تا بفهمید دشمن­تراشی­های خیالی و بی­انصافی و تنها به قاضی رفتن و قصاص قبل از جنایت و حیثیت چند ملت را به جای یک اقلیت به بازی گرفتن در همه جای دنیا کم و بیش رونق دارد. از انصاف و وجدان و انسانیت که بگذریم، من نمی­دانم وقتی شهروندان غرب می­بینند که زنی که نقش او را شهرۀ آغداشلو بازی می­کند و همراه پسرش با نام ایرانی «بهروز» دختر بی­گناهی را آن گونه فجیع و بی­رحمانه و بدون هیچ تاثری می­کشد، آیا رفتارشان با ایرانیها و مسلمانهای شهروند غرب تغییر نمی­کند؟ آیا این بیگناهان به خطر نمی­افتند؟ آیا «بهروز»ها و «علی»های واقعی که از اوضاع بد کشورشان آوارۀ دیار غربت شده­اند و رنج دفاع از آزادی و آزادیخواهی و انساندوستی را بر چهره دارند، در آنجا فرصت می­یابند تنفر و برائت خود را از این گروه تروریستی به مردم غرب نشان دهند؟ آیا آنها هم همچون فیلم 24 امکان رسانه­ای شدن و در همۀ جهان نمایش یافتن پیدا می­کنند؟
خانم آغداشلو ظاهرا هیچ پیشنهادی را برای بازی در فیلم رد نمی­کند. فیلم سنگسار نیز ننگی بود برای هر هنرپیشۀ ایرانی که در آن نقش ایفا کرد. از روی انصاف می­گویم: آن چهره چهرۀ ایران و ایرانی نبود. خانم آغداشلو در مصاحبه دربارۀ نقشش در سریال 24 گفته: « در سریال تروریستها نماینده هیچ قوم و مذهبی نشان داده نمی‌شوند و حتی ملیتشان هم معلوم نیست، و این تماشاگران هستند که آنها را مسلمان تصور می‌کنند.» اما ایشان خوب می­داند که بهروز نامی ایرانی است و نماز خواندن و الله اکبر گفتن آیین مسلمانی است. و باز می­گوید: « ولی ضمنا فراموش نکنیم که درست است که همه مسلمانان تروریست نیستند، اما متاسفانه، همه تروریست‌ها مسلمان بودند. و باز هم من نمی‌توانم درک کنم که چطور کسانی که شاکی هستند متوجه نیستند که طبیعتا اینگونه سریال‌ها مثل 24 که بعد از 11 سپتامبر آمد، اینها محصولات بعد از 11 سپتامبر هستند، همانطور که جیمزباند محصول جنگ سرد بود.» این نخستین بار است که می­شنویم همۀ تروریستها مسلمان بوده­اند و دیگر آنکه گویا این خانم نمی­داند که همان واقعه 11 سپتامبر هم هنوز کاملا روشن نشده است و معلوم نیست که واقعا دست چه کس در کار بود یا چه کس این دست را باز گذاشت.




۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

توقع

بهت می­گم: «آقای دکتر! من به این چیزها علاقه­ای ندارم. دعوای 1400 سال پیش آنقدر مهم نیست تا برایش 20 میلیون هموطن امروزم را برنجانم.»
می­گی: «دکتر! از شما توقع نداشتیم!»
(ای تو روح پدر اون کسی که به تو دکترای تاریخ داد!)

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

فرار مغزها!

این حقیر سیاوش روستای روستازاده اصل روستایی، وقتی در روستا بودیم و بلانسبت الاغمان زایید و الاغهایمان شدند دو تا، آستین را بالا زدیم و در نصف روز طویلۀ شریفشان را ارتقا دادیم و بزرگترش کردیم تا این مادر و فرزند عزیز بهتر بتوانند زندگی کنند و هر وقت خواستند عرعر بنمایند و جفتکهای حسابی بیندازند و مبادا در هنگام جفتک انداختن، سم مبارکشان با در و دیوار برخورد کند.
الغرض؛ پرشین بلاگ برای ارتقای خود هر از چندی چند روز تعطیل می­نماید. مانده­ایم در اینکه مگر ارتقای پرشین بلاگ از طویله ما هم سخت­تر است. پرشین بلاگ محترم چند روز قبل از روز قدس!!! تعطیل شد تا چند روز بعد برای ارتقا و ترمیم! حکمن دفعۀ بعد در روزی مثل 22 بهمن چنین اتفاقی خواهد افتاد و برای ارتقا تعطیل می­گردد. این عزیزان فکر نکرده­اند که ما دکّانمان در پرشین بلاگ است و در این چند روز نان خانه را از کجا باید تهیه کنیم! لذا و علی هذا الاساس، ما به حول و قوۀ الاهی، تصمیم گرفتیم به ولایت فرنگ مهاجرت نماییم و دکّانمان را در اینجا دایر نماییم. فرار مغزها همینجوری است دیگر! عزیزانی که با حقیر کاری دارند(بدهی، طلب و از این قبیل) بدینجا قدم رنجه فرمایند.(به قول آقای کمالی:)امیدوارم روزی فرا برسد که همۀ وبلاگهای پرشین بلاگ به ولایت فرنگ مهاجرت نمایند و در آنجا روزگاری خوش در سایۀ تعالیم انسان­ساز اسلامی داشته باشند. آمین.

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

خون جگر

رفیق عزیزم که همیشه از او آموخته­ام و بی­اندازه به او وامدارم، از خستگی خود و ترک موقت وبلاگ گفته است و اینکه در این شرایط گاه به این گمان می­افتیم که نوشتنها و سخن­گفتنهای ما سودی به بار نمی­دهد و اساسا ماجرا از آن سنخها نیست که با گفتن و نوشتن حل شود و این کوششها چیزی نیست که راهی نشانمان دهد.
من هم هر از چندی به آخر خط می­رسم و تصمیم می­گیرم رها کنم این فریادهای زیر آب را. از چه بنویسیم؛ چه بگوییم؟ اوّلا دور موضوعات بنیادی ما دیوار چین کشیده­اند و هزار خط و نشان؛ که قلمت به هر سو برود، با آنها برخورد می­کند. درست همان مسئله­هایی که به گمانت امّ­المسائل مایند، ممنوع­الوردند. برای اظهار یک انتقاد یا اندیشه­ای بیرون از چارچوب، باید ده پست جبرانی بنویسی و صد "اشهد" بگویی تا کافرت نپندارند و به چوب ارتدادت نرانند. ثانیا به فرض که بنویسی، کو خواننده؟ گردشگران وب معمولا همچون خود ما می­اندیشند و سخن گفتن با آنان همچون زیره به کرمان بردن است. بله؛ شاید بگویید اگر یک نفر هم متحول شود، کافی است؛ ولی مسئله این است که چنین کسانی در این مملکت که بسیاری حتی سواد ندارند، همچون سوزن در کاهدانند. رسانۀ اصلی و عمومی مملکت ما در دست دیگران است و سرنوشت ما را کسانی رغم می­زنند که اهل وب نیستند و شاید در عمرشان یک کتاب هم نخوانده­اند و نمی­دانند وبلاگ را با نان باید خورد یا بی نان. حتی بسیاری از تحصیل­کردگان ما نیز چندان تحصیل علم و دانایی نداشته­اند و بیشتر تخصص کسب کرده­اند. و شاید کم­طاقتی و خستگی ما از همین ناشی است؛ یعنی از اینکه چنین کسانی را نمی­بینیم؛ فضای فرهنگی کشور را فراموش می­کنیم و گول زرق و برقهای تکنولژی پیرامون خود را می­خوریم و گمان می­کنیم در ایران نیز قرن 21 است.
در یک کلمه و سربسته بگویم: تا تغییرات فرهنگی آن هم به گونۀ طبیعی و آهسته روی ندهد، هر گونه تغییر به وضعیتی بدتر خواهد انجامید. و در این میان گویی آنان که می­فهمند چاره­ای ندارند جز آنکه "بمانند" و در مقام صبر بنشینند و خون جگر خورند که این سنگ، کی لعل شود.

سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد

بزه کردی و نکردند موذنان صوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش بر آید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی