رفیق عزیزم که همیشه از او آموختهام و بیاندازه به او وامدارم، از خستگی خود و ترک موقت وبلاگ گفته است و اینکه در این شرایط گاه به این گمان میافتیم که نوشتنها و سخنگفتنهای ما سودی به بار نمیدهد و اساسا ماجرا از آن سنخها نیست که با گفتن و نوشتن حل شود و این کوششها چیزی نیست که راهی نشانمان دهد.
من هم هر از چندی به آخر خط میرسم و تصمیم میگیرم رها کنم این فریادهای زیر آب را. از چه بنویسیم؛ چه بگوییم؟ اوّلا دور موضوعات بنیادی ما دیوار چین کشیدهاند و هزار خط و نشان؛ که قلمت به هر سو برود، با آنها برخورد میکند. درست همان مسئلههایی که به گمانت امّالمسائل مایند، ممنوعالوردند. برای اظهار یک انتقاد یا اندیشهای بیرون از چارچوب، باید ده پست جبرانی بنویسی و صد "اشهد" بگویی تا کافرت نپندارند و به چوب ارتدادت نرانند. ثانیا به فرض که بنویسی، کو خواننده؟ گردشگران وب معمولا همچون خود ما میاندیشند و سخن گفتن با آنان همچون زیره به کرمان بردن است. بله؛ شاید بگویید اگر یک نفر هم متحول شود، کافی است؛ ولی مسئله این است که چنین کسانی در این مملکت که بسیاری حتی سواد ندارند، همچون سوزن در کاهدانند. رسانۀ اصلی و عمومی مملکت ما در دست دیگران است و سرنوشت ما را کسانی رغم میزنند که اهل وب نیستند و شاید در عمرشان یک کتاب هم نخواندهاند و نمیدانند وبلاگ را با نان باید خورد یا بی نان. حتی بسیاری از تحصیلکردگان ما نیز چندان تحصیل علم و دانایی نداشتهاند و بیشتر تخصص کسب کردهاند. و شاید کمطاقتی و خستگی ما از همین ناشی است؛ یعنی از اینکه چنین کسانی را نمیبینیم؛ فضای فرهنگی کشور را فراموش میکنیم و گول زرق و برقهای تکنولژی پیرامون خود را میخوریم و گمان میکنیم در ایران نیز قرن 21 است.
در یک کلمه و سربسته بگویم: تا تغییرات فرهنگی آن هم به گونۀ طبیعی و آهسته روی ندهد، هر گونه تغییر به وضعیتی بدتر خواهد انجامید. و در این میان گویی آنان که میفهمند چارهای ندارند جز آنکه "بمانند" و در مقام صبر بنشینند و خون جگر خورند که این سنگ، کی لعل شود.
در یک کلمه و سربسته بگویم: تا تغییرات فرهنگی آن هم به گونۀ طبیعی و آهسته روی ندهد، هر گونه تغییر به وضعیتی بدتر خواهد انجامید. و در این میان گویی آنان که میفهمند چارهای ندارند جز آنکه "بمانند" و در مقام صبر بنشینند و خون جگر خورند که این سنگ، کی لعل شود.
سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد
بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش بر آید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
سلام بر سیاوشترین روستایی عالم امکان. الاخون والاخون شدن هم عالمی داره.
پاسخ دادنحذفبهرام جان، اجاره نشینی و خوش نشینی.
پاسخ دادنحذفسلام بله درکل ما بدبخترین بدبختان عالم بدبختی هستیم خلیفه ی بدبختی در روی زمین در ضمن خصوصی هم که نداره براتون نظر خصوصی بذاریم !!
پاسخ دادنحذفجناب دوست یا خلیفه عزیز
پاسخ دادنحذفمن هنوز با این سیستم خیلی آشنا نشده ام. تنها راه پیام خصوصی این است که پیامها را با تایید اجازه نشر بدهم که آن را نمی پسندم. فعلا باید زحمت بکشید و به ایمیل بالا پیام بزنید با عرض شرمندگی. مصیبتهای ما که یکی دو تا نیست وگرنه چرا باید نشود از وبلاگهای ایرانی استفاده کرد. پرشین بلاگ هنوز نیامده!