۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

خون جگر

رفیق عزیزم که همیشه از او آموخته­ام و بی­اندازه به او وامدارم، از خستگی خود و ترک موقت وبلاگ گفته است و اینکه در این شرایط گاه به این گمان می­افتیم که نوشتنها و سخن­گفتنهای ما سودی به بار نمی­دهد و اساسا ماجرا از آن سنخها نیست که با گفتن و نوشتن حل شود و این کوششها چیزی نیست که راهی نشانمان دهد.
من هم هر از چندی به آخر خط می­رسم و تصمیم می­گیرم رها کنم این فریادهای زیر آب را. از چه بنویسیم؛ چه بگوییم؟ اوّلا دور موضوعات بنیادی ما دیوار چین کشیده­اند و هزار خط و نشان؛ که قلمت به هر سو برود، با آنها برخورد می­کند. درست همان مسئله­هایی که به گمانت امّ­المسائل مایند، ممنوع­الوردند. برای اظهار یک انتقاد یا اندیشه­ای بیرون از چارچوب، باید ده پست جبرانی بنویسی و صد "اشهد" بگویی تا کافرت نپندارند و به چوب ارتدادت نرانند. ثانیا به فرض که بنویسی، کو خواننده؟ گردشگران وب معمولا همچون خود ما می­اندیشند و سخن گفتن با آنان همچون زیره به کرمان بردن است. بله؛ شاید بگویید اگر یک نفر هم متحول شود، کافی است؛ ولی مسئله این است که چنین کسانی در این مملکت که بسیاری حتی سواد ندارند، همچون سوزن در کاهدانند. رسانۀ اصلی و عمومی مملکت ما در دست دیگران است و سرنوشت ما را کسانی رغم می­زنند که اهل وب نیستند و شاید در عمرشان یک کتاب هم نخوانده­اند و نمی­دانند وبلاگ را با نان باید خورد یا بی نان. حتی بسیاری از تحصیل­کردگان ما نیز چندان تحصیل علم و دانایی نداشته­اند و بیشتر تخصص کسب کرده­اند. و شاید کم­طاقتی و خستگی ما از همین ناشی است؛ یعنی از اینکه چنین کسانی را نمی­بینیم؛ فضای فرهنگی کشور را فراموش می­کنیم و گول زرق و برقهای تکنولژی پیرامون خود را می­خوریم و گمان می­کنیم در ایران نیز قرن 21 است.
در یک کلمه و سربسته بگویم: تا تغییرات فرهنگی آن هم به گونۀ طبیعی و آهسته روی ندهد، هر گونه تغییر به وضعیتی بدتر خواهد انجامید. و در این میان گویی آنان که می­فهمند چاره­ای ندارند جز آنکه "بمانند" و در مقام صبر بنشینند و خون جگر خورند که این سنگ، کی لعل شود.

سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد

بزه کردی و نکردند موذنان صوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش بر آید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

۴ نظر:

  1. سلام بر سیاوشترین روستایی عالم امکان. الاخون والاخون شدن هم عالمی داره.

    پاسخ دادنحذف
  2. بهرام جان، اجاره نشینی و خوش نشینی.

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام بله درکل ما بدبخترین بدبختان عالم بدبختی هستیم خلیفه ی بدبختی در روی زمین در ضمن خصوصی هم که نداره براتون نظر خصوصی بذاریم !!

    پاسخ دادنحذف
  4. جناب دوست یا خلیفه عزیز
    من هنوز با این سیستم خیلی آشنا نشده ام. تنها راه پیام خصوصی این است که پیامها را با تایید اجازه نشر بدهم که آن را نمی پسندم. فعلا باید زحمت بکشید و به ایمیل بالا پیام بزنید با عرض شرمندگی. مصیبتهای ما که یکی دو تا نیست وگرنه چرا باید نشود از وبلاگهای ایرانی استفاده کرد. پرشین بلاگ هنوز نیامده!

    پاسخ دادنحذف